**

با هم تا ظهور
**

از زمان باید همه چی رو فهمید!

وضعیت وبلاگ :

**

با هم تا ظهور

شهردار

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ


یکی از کارمندان شهرداری اورمیه می گفت:
تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.

از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.کاغذی از جیبش درآورد و امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟گفتم :کار.
گفت : فردا بیا سرکار.باورم نمی شد،فردا رفتم مشغول شدم .

بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود من جای اون مشغول شدم.شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.

بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت :توی اون مدتی که کارآموز بودی و ما منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم،
حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد.این درخواست خود شهید بود.

روایتی تامل برانگیز از شهید مهدی باکری /  صفحه اینستاگرام محمد باقر قالیباف


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۱
منتظر....

نظرات  (۴)

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۹ محمد فائزی فرد
واو
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۱ دختری از تبار تسنیم ...

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

حــال من یک حـــال دیــگر می شـــــود



خداوند روحشان را قرین رحمت کند..
شهید باکریه دیگه ...
به ما هم سر بزنید ...