*

با هم تا ظهور

*

با هم تا ظهور

*

از زمان باید همه چی رو فهمید!

قاسم


شب واقعه
قاسم بن حسن در آن جمع نورانی حضور داشت و از گفت و شنودهای آن شب بین عمو و اصحابش بر خود می بالید و شور و التهاب سراسر وجودش را فرا گرفت. با خود نجوا کرد. آیا من هم مشمول این وصال خواهم شد؟ امکان دارد چون نابالغ هستم مقصود امام نباشم. ازجای برخاست و از میان صفوف خدادوستان و حق باوران گذشت زبانش به سختی او را یاری می داد. رو به ابا عبد الله علیه السلام کرده عرض کرد عموجانم آیا من هم در زمره کشته شدگان خواهم بود؟
 
همه چشم ها به طواف این قامت کوچک، اما شکوه مند ایستاد. در سخن این نوجوان و یادگار ارزشمند دومین امام، نشانی از هراس و تشویش دیده نمی شد طنین شگفت و آهنگی عجیب بر سخنش حاکم بود. حضرت امام حسین(ع) اندکی سکوت نمود، اما مگر می شد بیش از این پرسش بزرگ و قاطع قاسم را بدون پاسخ گذاشت.
 
از این جهت با سؤالی فرزند برادر را نخست امتحان فرمود و ازوی پرسید
مرگ در نظرت چگونه است.؟
چشم ها لب های این نوجوان راکاوید، جان دادن در پیکار فردا شوخی نبود، اما قاسم لحظات اضطراب و سکوت انتظار را شکست و عرض کرد: من مرگ را شیرین تر وگواراتر از شهد دلنشین و زندگی بخش می بینم و زیباتر ازگردن بندی که دختران را آذین می بندد و اگر به من بگویید جزوشهیدان فردا هستم مژده ای داده اید که از شنیدن آن سراسر وجودم شور و نشاط می گردد. امام، درنگی کرد و دیدگان خود را به رخسارروشن قاسم دوخت و چندین بار برادر را در آن چهره شکفته وشاداب مرور کرد و از درون شعله ورتر شد و فرمود: عموجان، فرداهمه به شهادت خواهند رسید.
**********************
حکایت حماسه
قاسم بار دیگر اذن میدان خواست عمو را خطاب قرار داد و عرض کرد: «پس از علی اکبر(ع) تاب ماندنم نیست به جان بابا بگذارید بروم» و بعد گریه به او مجال نداد سخنش کامل شود. چون نظر امام بر قاسم افتاد که گریستن آغاز کرده است از چشمان آن حضرت نیز اشک جاری شد...
 
بار دیگر قاسم رخصت نبرد با اشقیا را خواست و چون امام به وی اجازه نمی داد قاسم خود را بر روی دست و پای حضرت انداخت و آن قدر بر دستان مبارک و پاهای عمویش بوسه زد تا امام را راضی کرد. از آن جا که قاسم به لحاظ اندام حالت کودکی را داشت،زره ای که متناسب با وی باشد در میان لباس های رزم نیافتند وجامه معمولی بر تن نمود، عمامه ای بر سر گذاشت و با بخشی از آن جلو صورت را پوشانید. قاسم در حالی که اشک بر دوگونه اش جاری بود، از خیمه بیرون آمد و جان برکف، سوار بر اسب گردید و رفت تا سینه خود را آماج پیکان دشمن نماید.
 
حمید بن مسلم که راوی لشکر عمر سعد بود می گوید: یک مرتبه بچه ای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خود به جای کلاه خود، عمامه بسته است و به پایش چکمه ای نیست، کفش معمولی است و بندیکی از کفش ها باز بود و فراموش نمی کنم که پای چپش بود.
 
قاسم در حال آمدن اشک می ریخت قاسم در آن هنگامی که به تاختن در میدان مشغول بود، رجزی را خواند که متن آن را شاعری به نظم درآورده است:
منم قاسم آن سرو باغ حسن مهین سبط پیغمبر موتمن حسین است این پادشاه وحید که شد دستگیر گروه عنید مثال اسیری بود مرتهن میان همه گروهی پر فتن بر این فرقه گمره پرجفا مباراد باران رحمت خدا
 سپس قاسم بر آن لشکر مخالف بتاخت و با شمشیر برنده خویش باوجود خردسالی چنان کشتار کرد که بر حسب برخی روایات و نقل مقاتل مستند 70 نفر را کشته است و گروهی از ستمگران را بدین منوال از مرکب حیات پیاده نمود و با صدای بلند گفت: به درستی که من قاسم هستم از نسل علی(ع) به خدا سوگند که ما به پیامبرسزاوارتریم از شمر بن ذی الجوشن و یا از آن زاده زنا.
 
از شدت تشنگی و خستگی ضعف بر او غالب گردید و ناگزیر گشت به سوی خیمه گاه برود تا شاید جرعه آبی بیابد. که این کار میسر نگردیدو البته برخی نقل کرده اند که امام قاسم را از انگشتر خویش که در دهانش گذاشت سیراب نمود.
 
 نقل کرده اند که حمید بن مسلم گفته است: عمر بن سعدبن نفیل ازدی اظهار داشت: سوگند به خداوند بر قاسم حمله می کنم و خونش را بر زمین می ریزم و بعد از این گفته این مرد شقی اسب برانگیخت و با شمشیری فرق مبارک قاسم را شکافت. به دلیل این ضربت آن نوجوان بی طاقت گردید و از زین اسب بر زمین قرار گرفت و عمو را به کمک طلبید.
 
امام حسین(ع) بدین سوی شتافت و شمشیرخویش را به سوی قاتل قاسم فرود آورد. آن ملعون دست خود را سپرکرد که تیغ دستش را از مرفق جدا ساخت. لشکریان ستم از هر طرف به سوی امام یورش آوردند تا شاید آن سفاک را از دست امام برهانند. حضرت مهاجمان را در هم فرو ریخت. گروه زیادی از آنهادر حال فرار عمر بن سعد (قاتل قاسم) را زیر سم اسبان له نمودند.
 
 امام حسین(ع) بدن غرقه در خون او را به سوی خیمه گاه انتقال داد. آری دلاوری نوجوان و سلحشوری کوچک در سرزمین قهرمان پرور کربلاحماسه ای بزرگ و در خور ستایش آفرید و در دفاع از آرمان مقدس اسلام خون خویش را نثار کرد.
  • منتظر....